تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

گاهی ادم سر یه دو راهی قرار میگیره.اونوقت میاد خوبیا و لذت های انجام اون کارو با بدی ها و دعوا هاش میذاره تو کفه های ترازو و میبینه بدی ها خیلی بیشتره...

اون ادم تصمیم میگیره به اشکاش اعتنایی نکنه...وبشو ببنده... و اخرین پستشو اینجوری تمام کنه

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی پایان ناپذیره*

 

*یکی از دیالوگ های فیلم درباره ی الی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:56 توسط بهار| |

وقتی روی باند فرودگاه پامو زمین گذاشتم و باد سرد خورد تو سرتم باورم شد که تو مرزیم که به خونه نزدیکه...

و باورم نشد که از خوشحالی بغض کردم...

من خونمونم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:48 توسط بهار| |

وقتی گوش درد میگیری... وقتی گوشت ابسه میکنه و تمام خوابگاه رو ساعت ۳:۳۰ شب زابراه؟!! میکنی که ببرنت بیمارستان. وقتی اشکات از درد بند نمیاد و دکتر ۸ تا سفتریاکسون مینویسه. وقتی موقع زدن ۳ تای اول نفست بند میاد....

اون لحظه به مامانم فکر میکنم. و اینکه چقدر خوبه که خوابگام و دردامو نمیبینه و دلهره رو تو صورتش نمیبینم. دلم برا تو و رژ زرشکیت!  پر میزنه مامان فرحم.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:36 توسط بهار| |

نتایج دولتی اومد. روزانه مجاز شدم. دعا کنید عملی قبلول بشم از اینجا برم...

امروز به طرز عجیبی دلم میخواست یه اشنا ببوستم! یکی که واقعا دلش برام تنگ شده باشه...چقدر غریب بودن بده.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:26 توسط بهار| |

اگر به خوابگاه من امدی ای دل رحم برایم یک ماشین لباس شویی بیاور و چند تایی  ریتن اسپورت قرمز!!

 

پ.ن:تمام کسایی که تو این پست ها برام نظر گذاشتید: هیچ وقت نمیتونید اندازه ی شادی منو وقت خوندن کامنتاتون تو شهری که نمیشناسمش درک کنید. شما بهترین دوستایی هستید که یه نفر تو وب میتونه داشته باشه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:24 توسط بهار| |

بهار خط اولو پاک میکنم و مینوسم.

اینجا یه  بهار هست که از ۲۳ شهریوراز خونه دوره. که دلش داره پر میزنه واسه رنگ ابی و فیروزه ای اتاقش. واسه بالشت نرمش.واسه صدای استاد شجریان که میپیچید تو خونه. اون هنوز عاشق صدای مرضیست. وعاشق کیک درست کردن. و اینجا هیچی نداره.

اینجایه بهار هست که دلش واسه شیر کاکائو خوردن تو لیوان مشکی و گندش و لاک پشت کوچولوش تنگ شده.که دوستاش انگار محبتو ازش دریغ کردن. چرا هرکی بهم گفت خوابگاه و دوری از خونه سخته گفتم تجربه کردم خوب بوده؟ پس چرا خوب نیست؟ پس چرا اروم نیستم. تا میخوام حرف بزنم میگن چرا داد میزن. ساکت میشم. جمع میشم تو خودم .  هر  روز مچاله تر از قبل....(یاد قسمت پانتومیم فیلم حنا مخملباف میافم که چسب میزدن رو دهنش)

دیشب خواب دیدیم مردم! روحم اما همه چیز رو میدید.همهی گریه هارو. تو جیب من مرده یه وصیت نامه بود. توش یه نامه بود واسه ی اونی که همیشه دوسش داشتم. شاید توش نوشته بودم حتی الانم دوسش دارم. بعد نوشته  بودم منو پیش فرهاد خاک کنید!!(ببخشید اقا فرهاد که تو خواب کشتمت!).  تو خواب ترسیدم...خیلی...صبح که پاشدم تب خال زده بودم و بازم کسی نفهمید چمه....

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:24 توسط بهار| |

ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد....
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:39 توسط بهار| |

تو از ایین انسانی چه میدانی؟

اگر جان را خدا داده

چرا باید تو بستانی؟

 

ممنون استاد شجریان که تمام بغض های منو با این اواز رها کردید...

 

پ.ن:این هفته ها که بدون اهنگhalo beyonce گذشت فهمیدم چقدر عاشق این اهنگ بودم و نمیدونستم.

پ.ن۲: کوشای عزیزم ممنون که تو قسمت نظرات این پست منو کامل کردی.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:48 توسط بهار| |

نامه هم باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و اینه

ار نو برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن!

 

پ.ن. تولدم مبارک

پ.ن۲.هیچ وقت فکر نمیکردم برای نبودن دوستای وبیم گریه کنم. گنجیشک و گربه هر جا هستید میخوام یادتون بمونه اینجا یکی هست که خیلی دوستون داره...خیلی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:23 توسط بهار| |

 

 

خوب من بالاخره تصميم گرفتم بازي کنم.باور کنيد از تصميم کبري هم سخت تر بود. فقط خدا عالمه  من و دوستان چقدر در راستاي اين پست زحمت کشيديم!!
و همينک اين شما و اين خودددددددددددددددم!!(چه خبره ه ه؟يکي بياد منو جمع کنه فکر کردم کيم؟!)
 
 
حذف شد...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط بهار| |


Design By : Night Skin